تبلیغات
قیصرامین پور - امین پور برای خبرنگاران، محمد‌هاشم اکبریانی

امین پور برای خبرنگاران، محمد‌هاشم اکبریانی

محمد‌هاشم اکبریانی، اعتماد ملی:

برای خبرنگاران، شخصیت‌هایی عزیز و دوست داشتنی‌اند که با روی باز جواب سلا‌م را بدهند و به راحتی پاسخ پرسش‌ها را. این شخصیت‌ها - با انگیزه‌هایشان کاری ندارم- معمولا‌ متواضع و فروتن بوده و رضایت خبرنگاران را جلب می‌کنند.

از آن سو - همان گونه که تجربه این چند سال خبرنگاری ثابت کرده است- معمولا‌ شخصیت‌هایی که سهل‌الوصول نیستند و چندان روی خوش به خبرنگاران نشان نمی‌دهند، غرور و تکبری را با خود یدک می‌کشند که برای اهالی روزنامه و روزنامه‌نگاری به هیچ روی خوشایند نیست.

اما امین پورعجیب بود. با آنکه هیچگاه حاضر به گفت و گو نمی‌شد اما دل آزار نبود. با خوشرویی تمام جواب سلا‌م و احوالپرسی را می‌داد و حتی سعی می‌کرد کلا‌می همراه خنده و شوخی هم بر آن بیفزاید، اما به گفت و گو نمی‌نشست. پاسخ <نه> ی او هیچ نشانی از تکبر و غرور نداشت. وقتی خبرنگار، اگر چه با یاس، گوشی تلفن را می‌گذاشت، از دست او دلگیر و عصبانی نبود. زیرکی‌اش در راضی نگاه داشتن خبرنگار از ریا و فریبکاری برنمی‌خاست. گرچه سعی می‌کرد در همان یکی دو دقیقه مکالمه تلفنی، تو را شاد کند و دلت را به دست آورد، اما می‌دانستی برای آن نیست که در خبر و گزارش از او ستایش کنی.( ما خبرنگاران تفاوت شوخی‌ها و رفتارهای چاپلوسانه بعضی را با حرف‌ها و خنده‌های صادقانه برخی دیگر خوب می‌فهمیم و خوب می‌شد فهمید که قیصر امین پور اهل تملق و ریا و فریبکاری نیست.)

او را از سال‌ها قبل، از اواخر دهه شصت که او در سروش نوجوان مسوول بود و من در سروش هفتگی مشغول، می‌شناختم و بعد از سروش هم رابطه‌مان در حد سلا‌م و علیک تلفنی یا دیدار اتفاقی مثلا‌ در نمایشگاه کتاب بود. گمانم در اوایل دهه هفتاد بود که برای گرفتن خبری یا که گزارشی و شاید هم گفت و گویی به او زنگ زدم. گفت:<تو که می‌دانی اهل این حرف‌ها نیستم.> گفتم: <می‌دانم ولی ما خبرنگاران عادت

کرده‌ایم که بارها هم که شده به در بسته بکوبیم.> گفت:<برای آنکه نشان دهم در من بسته نیست بیا تا صبح حرف بزنیم اما گفت‌وگو نه.> بعد بلا‌فاصله با خنده گفت:<نکند فردا بنویسی امین پور گفت در من بسته نیست.> و بعد خاطره‌ای گفت. گفت: <یک‌بار خبرنگاری زنگ زد و من هم گفتم اهل گفت و گو نیستم. دیدم فردا با تیتر درشت زده:<امین پور: من اهل گفت و گو نیستم.> به آن دوست خبرنگار زنگ زدم و گفتم:<این کار درست نیست.> دیدم فردا باز با تیتر درشت نوشت:<امین پور: این کار درست نیست.> دیگر برای اعتراض هم زنگ نزدم.>

گفتم که دیدارهای من و او اتفاقی بود. یک بار جمله‌ای زیبا گفت که همیشه و همه جا آن را گفته‌ام. در خیابان با ماشین می‌رفتم که او را منتظر تاکسی دیدم. سوارش کردم. بعد از تصادفش بود. گفت: <می‌خواهم بروم دکتر. آن قدر هم از همان اول از بوی بیمارستان و الکل و ضدعفونی‌کننده‌ها بدم می‌آمد که نگو.> و بعد وقتی داشت از ماشین پیاده می‌شد دست داد و آن جمله زیبا را گفت: <کاش آدم هیچ‌وقت از چیزی بدش نیاید.>


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

صفحات جانبی