تبلیغات
قیصرامین پور - لبخندهای لاغر، علی اکبر زین‌ العابدین همدانی

لبخندهای لاغر، علی اکبر زین‌ العابدین همدانی

علی اکبر زین العابدین همدانی، اعتماد:

چرا تا شکفتم /چرا تا تو را داغ بودم نگفتم /چرا بی هوا سرد شد باد /چرا از دهن /حرفهای من /افتاد1

نوشتن و گفتن از قیصر امین پور، کار سختی نیست. آدمی بود خلاصه خود. آشنایی با او ساده اتفاق می افتاد و ساده پیش می رفت. او نه خیلی پیچیده سخن می گفت نه شعر. نه در تدریس کلاف سردرگمی دست دانشجو می داد نه سر دبیر پرافاده یی بود. حتی کمپوزیسیون رنگ لبا س هایش هم دشواری نداشت. او شاعر و نویسنده و سردبیر مجله و عضو فرهنگستان و استاد دانشگاه و... بود، اما هیچ کدام اینها «قیصر» نبود. غراستی چه جالب که همه او را به نام کوچکش صدا می زنند،ف قیصر مثل خودش بود.

شکوفاترین دوره زندگی امین پور در ماهنامه «سروش نوجوان» سپری شد. (82-66) و در حدود نیمی از کتاب های او در حیطه ادبیات کودک و نوجوان پدید آمد. اصلاً کلاس های انشا بدون نثر ها و شعرهای قیصر خمیازه می کشد. سروش نوجوان، مجله یی بود که توسط او و برخی از دوستانش- پس از جدایی از حوزه هنری که خود از موسسانش بودند - به راه افتاد و به تاریخ زندگی هزاران نوجوان که امروز جوان شده اند، پیوند خورد. او به همراه فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی2 شورای سردبیری تشکیل داد. قیصر با اتکا به همین مجله نسلی را تربیت کرد. غبه همین سیاق اضافه کنید؛ نقی سلیمانی، مهرداد غفارزاده - تا میانه راه- شهرام شفیعی، مژگان کلهر، آتوسا صالحی، مهدیه نظری و دیگرانف قیصر با وجود بر دوش کشیدن مدال های رنگارنگ افتخارات علمی و فرهنگی و گاهی سیاسی، همواره یک معلم بالذات بود. یک معلم با همان مختصاتی که آرمان نوع بشر می خواهد. معلمی بود که لزوماً به تخته سیاه و نیمکت و خط کش و زنگ تفریح نیازی نداشت. علاقه وصف نا شدنی او به بچه ها، فعالیت فرهنگی از برایشان را ناگزیر ساخته بود. اما فلز این علقه از جنس سخت و آلیاژی نبود. «و اما حرف اصلی ما، همان حرف اصلی شما است. که ته دلتان احساس می کنید از حرف های تکراری و معمولی خیلی زود خسته می شوید، از مطالب خیلی خشک و بی روح زیاد خوشتان نمی آید، دوست ندارید کسی همیشه مثل سایه دنبال شما باشد و بر سر شما فریاد بزند؛ این کار را بکن، آن کار را نکن، این طور نفس بکش، آن طور...» 3 کافی بود یک نوجوان یا جوانکی راه سروش نوجوان را پی بگیرد. دکمه آسانسور را فشار دهد، چشمان هراسانش را روی جا پای شماره های بالای در آسانسور روان کند، راهنمای طبقات را بخواند و خود را به دفتر مجله برساند. نمی دانم چندین نفر این راه را بارها و بارها رفته اند؟ لحظه دیدار فرا می رسید. قیصر را ساده و صمیمی پشت میز و در پشت یک لبخند می یافتند. و در کوتاه ترین زمان ارتباط شکل می گرفت....

شعرت ، قصه ات، چه می دانم گزارشت را می دادی، او می خواند و بحث و نظر شروع می شد. او خط می زد، دایره می کشید، حاشیه می زد، پیشنهاد می داد، شاید چند کتابی هم به امانت بدرقه ات می کرد و وعده دیدار بعدی را می داد. شاید هنوز هم در کتابخانه بعضی ها، آن کتاب های به امانت گرفته شده، جا مانده باشد، و «تویی» که تا پیش از آن، حتی نمی دانستی در چه قالبی نوشته ات را عرضه کرده یی و هنوز یادت نیامده بود که این نخستین اثرت بوده یا دومی، وقتی دکمه آسانسور را می زدی که برگردی و چشمانت شماره انداز های صفحه بالای در را پی می گرفت دیگر خودت را یک نویسنده یا شاعر تمام عیار می انگاشتی که اندک فرصتی دارد تا دنیا را از ظرافت و ژرفای افکارش لبریز کند، انگار بلند ای روح قیصر در وجودت رسوخ کرده باشد. چندی بعد ممکن بود، دلت بگیرد، از دست خیلی چیز ها عصبانی باشی (روزگار است دیگر) کلید حل معما را در دست قیصر می یافتی. چون تو دیگر نمی توانی با هر کسی مشورت کنی. او توقع ات را بالا برده بود. دوباره بدون وقت قبلی، خود را جلوی آسانسور می بینی و باید دکمه را بزنی و... سردبیر تا تو را می بیند، بلند می شود، دست می دهد، تعارفت می کند «سلام آقا یا خانم فلان (کمتر هم اسامی را اشتباه می کند) چه خبر از درس ها؟ کار جدید؟» اما تو این بار برای خودت آمده یی. نمی دانم چرا هیچ وقت فکر نکرده یی که مامن غصه های نوجوانی تو یک شاعر و سر دبیر و استاد نمی تواند باشد؟ معلم هایت؟ هم کلاسی ها یا نزدیکانت؟ نه حتی، انگار فکرشان را هم نکرده یی ؟ اتاق سر دبیر بزرگ نیست. اتاق سر دبیر خلوت هم نیست. چون سردبیر باید مطالب مجله اش را سامان دهد. شاید باید «حرف های خودمانی» بنویسد، او شاعر است باید برای چاپ شعرش با این نا شر و آن نشریه مذاکره کند، دوستان شاعرش، پشت خط تلفن حرف ها دارند، سردبیر دارد پایان نامه دکترا می نویسد، سردبیر سفارش «ترانه» دارد. سردبیر یک عالم دوست و همکار همفکر و غیرهمفکر حرفه یی دارد که باید دردشان را چاره کند، او باید صفحه بندی مجله اش را ببیند و با رندی شیرینش مهر تغییرات مورد نظر خود را پای آنها حک کند، سردبیر شاید در جلسه هیات تحریریه باشد، شاید نماز می خواند، ممکن است در را بسته دارد شعر می گوید، اصلاً شاید دارد با بیماری هایش کلنجار می رود...سردبیر تنهایی را دوست دارد، اما کمتر تنهایش می گذارند. می گویند سردبیر مهمان دارد. مهمان سردبیر وزیر و مدیر کل نیست. مهمان سردبیر احتمالاً یکی از همین «تو»ها است. از یک «تو»ی ابتدایی تا یک «تو»ی حرفه یی. خوبی اش این است که سردبیر هیچ وقت از دیدار «تو»هایی که هر روز به دیدنش می آیید، یا برایش نامه می نویسید خسته نمی شود.

استاد در دانشگاه قبل از کلاس و بعد از کلاس (که یکی از پرجمعیت ترین شهرهای دنیا است) در اتاق اساتید گم نمی شود. او همیشه حاضر است. این استاد، مثل بقیه استاد هایت نیست. نه کردارش، نه کلامش و نه موهایش. به کلاس که وارد می شوی قامت بلند استاد در کنار پنجره نقش بسته است. استاد قبل از گفتن هر کلامی، چشم چپش را کمی تنگ می کند، دستی به موهای خوش حالت خاکستری اش می کشد، لبان کبودش را کمی به طرف جلو هل می دهد و به قاب دائمی درخت های قدیمی دانشگاه خیره می شود، سکوت می کند (یعنی خوب فکر می کند) بعد گرمی هوای گتوند4 در صدای قیصر نفس می کشد. استاد در گفتن عجله یی ندارد. کلاس استاد تجدید چاپ ترم پیشین نیست. ترم به ترم بزرگ می شود. نام این استاد جوانت را در میان درس استادان ترم های قبل زیاد شنیده یی. شعرهای او در واحدهای تاریخ ادبیات و آرایه ها و غیره زیاد تکرار می شود. استاد در واپسین دقایق کلاس، از دانشجویان می خواهد «هر کس شعری، قصه یی دارد بخواند تا خستگی مان دربرود». نگران نباشید. آنهایی که خودشان آمده اند، شعرشان را بخوانند یا مشورتی بکنند، ساعتی است پشت در منتظرند. شاید هم لابه لای نیمکت های شما نشسته اند. چقدر «حرف های درگوشی» انتظار استاد را می کشد؟ تا لحظه یی که در خیابان انقلاب سوار تاکسی بشود، طرح حضورش ادامه دارد. او در تمام گذرگاه های دانشگاه در حال معالجه شعر و شعور «تو» است. «ببین، بازی های زبانی نباید آنقدر توی ذوق بزند، اینجوری مثل چای است که با قند می خوری. قند را توی چای حل کن تا شیرینی اش را آن طوری احساس کنی.»و شگفتا که «تو»های دانشجو از آشنایی سردبیر با «تو»های نوجوان خبر ندارند،

معروف است که سردبیر زیاد می خنداند و کمتر می خندد. گاهی می تواند با پس و پیش کردن یک کلمه، صدای قهقهه ناگهانی ات را بلند کند. سردبیر وقتی با کسی شوخی می کند به جست وجوی رضایت در نی نی چشمانش خیره می شود. «به دل نگیر، شوخی کردم.» چون کسی چیزی از او به دل نمی گیرد.حالا دیگر چند سالی است که امین پور و ملکی و همکاران شان- به جبر زمانه - از سروش نوجوان عزیمت کرده اند و آن «تو» ها پشت در تنها مانده اند...

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست/یاران عزیز آن طرف بیشترند

با عروج قیصر، پرونده حضور مثلث سلمان هراتی و سید حسن حسینی و قیصر امین پور برای همیشه بسته شد. دیگر نمی شود از هیچ کدام سراغ دیگری را گرفت. حالا حتماً قیصر در آغوش «مادر» خود که پیش از بال گشودن او پر کشیده بود5 آرام گرفته است. جمع سلمان و سید را کامل کرده. حتماً دوستان شهید قیصر، به استقبالش آمده اند.... خوبی اش این است که قیصر دیگر درد تن بیمار و خسته اش را تحمل نمی کند، دیگر «درد مردم زمانه» را نمی کشد.... *عنوان مطلب از میان اشعار اوست.

پی نوشت ها؛---------------------------------------------------

1- از کتاب گل ها همه آفتابگردانند.

2- «بیوک ملکی» از قله های شعر کودک و نوجوان امروز است. او تا آخرین لحظات از وفادارترین دوستان قیصر بوده. مجالی باید تا قیصر را از زبان کم سخن او شنیدن.

3- امین پور، حرف های خودمانی، ش اول سروش نوجوان 1367

4- گتوند؛ زادگاه قیصر.

5- تعبیر از خود اوست.


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

صفحات جانبی