تبلیغات
قیصرامین پور - یادداشت‌هایی درباره قیصر 1


Qeysar


به یاد قیصر 

امین‌پور



قیصر، حافظ زمانه است، فاطمه راکعی

فاطمه راکعی، خبرآنلاین:

پیش‌تر بارها گفته‌ام؛ علاوه بر عاطفه سیال جاری در اشعار قیصر، علاوه بر زدن حرف دل مردم در متن شعرهایش، او در شیرین‌ترین و تلخ‌ترین روزهای انقلاب اسلامی ایران سخنگوی جمع انقلابی مردم در شعرهایش بود. طبیعی است که او در بین مردم جایگاه بلندی داشته باشد. مخاطب در شعرهای قیصر حرف دل خود را می‌بیند و می‌خواند.

در راه مبارزه ظلم و فساد و چپاولگران بیت‌المال، در برابر دشمنان ملت در جنگ و دشمنان انقلاب، برای شهیدان انقلاب و دفاع مقدس؛ قیصر برای همه اینها شعری گفته است. او همین‌طور در طول حیاتش با مردم پیش آمد و همراه مردم بود و در بطن مردم زیست. در تمام فرازونشیب‌ها همراه مردم بود و در کنار همه گروه‌ها، در شعر زندگی می‌کرد و همواره شعرهایش به موقع بود.

اینها درباره محتوای اشعار قیصر امین‌پور بود؛ اما به لحاظ فرم و صورت شعر در واقع می‌توان قیصر زمان‌مان را با حافظ مقایسه کرد. علیرغم اینکه اشعار قیصر با محتواست و از ارائه‌ها و فنون شعر پربار است، اما آنقدر استادانه استفاده شده که مخاطب شعر او متوجه آرایه‌ها و فنون شعری نمی‌شود.

قیصر آنقدر با مطالعه بود که فنون شعری ذات شعرهایش شده بود. منتقدان آثار او را شگفتی در زمینه استفاده از کنایات و استعارات و ایهام می‌دانستند و اینها بود که ارزش اشعار قیصر را بالا و بالاتر می‌برد. اینها بود و این سادگی‌های اشعارش که مردم را با خود همراه می‌کرد و همه به راحتی با او و شعرهایش ارتباط برقرار می‌کردند؛ همان‌طور که مردم هنوز هم با حافظ ارتباط برقرار می‌کنند.



لبخندهای لاغر، علی اکبر زین‌ العابدین همدانی

علی اکبر زین العابدین همدانی، اعتماد:

چرا تا شکفتم /چرا تا تو را داغ بودم نگفتم /چرا بی هوا سرد شد باد /چرا از دهن /حرفهای من /افتاد1

نوشتن و گفتن از قیصر امین پور، کار سختی نیست. آدمی بود خلاصه خود. آشنایی با او ساده اتفاق می افتاد و ساده پیش می رفت. او نه خیلی پیچیده سخن می گفت نه شعر. نه در تدریس کلاف سردرگمی دست دانشجو می داد نه سر دبیر پرافاده یی بود. حتی کمپوزیسیون رنگ لبا س هایش هم دشواری نداشت. او شاعر و نویسنده و سردبیر مجله و عضو فرهنگستان و استاد دانشگاه و... بود، اما هیچ کدام اینها «قیصر» نبود. غراستی چه جالب که همه او را به نام کوچکش صدا می زنند،ف قیصر مثل خودش بود.

شکوفاترین دوره زندگی امین پور در ماهنامه «سروش نوجوان» سپری شد. (82-66) و در حدود نیمی از کتاب های او در حیطه ادبیات کودک و نوجوان پدید آمد. اصلاً کلاس های انشا بدون نثر ها و شعرهای قیصر خمیازه می کشد. سروش نوجوان، مجله یی بود که توسط او و برخی از دوستانش- پس از جدایی از حوزه هنری که خود از موسسانش بودند - به راه افتاد و به تاریخ زندگی هزاران نوجوان که امروز جوان شده اند، پیوند خورد. او به همراه فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی2 شورای سردبیری تشکیل داد. قیصر با اتکا به همین مجله نسلی را تربیت کرد. غبه همین سیاق اضافه کنید؛ نقی سلیمانی، مهرداد غفارزاده - تا میانه راه- شهرام شفیعی، مژگان کلهر، آتوسا صالحی، مهدیه نظری و دیگرانف قیصر با وجود بر دوش کشیدن مدال های رنگارنگ افتخارات علمی و فرهنگی و گاهی سیاسی، همواره یک معلم بالذات بود. یک معلم با همان مختصاتی که آرمان نوع بشر می خواهد. معلمی بود که لزوماً به تخته سیاه و نیمکت و خط کش و زنگ تفریح نیازی نداشت. علاقه وصف نا شدنی او به بچه ها، فعالیت فرهنگی از برایشان را ناگزیر ساخته بود. اما فلز این علقه از جنس سخت و آلیاژی نبود. «و اما حرف اصلی ما، همان حرف اصلی شما است. که ته دلتان احساس می کنید از حرف های تکراری و معمولی خیلی زود خسته می شوید، از مطالب خیلی خشک و بی روح زیاد خوشتان نمی آید، دوست ندارید کسی همیشه مثل سایه دنبال شما باشد و بر سر شما فریاد بزند؛ این کار را بکن، آن کار را نکن، این طور نفس بکش، آن طور...» 3 کافی بود یک نوجوان یا جوانکی راه سروش نوجوان را پی بگیرد. دکمه آسانسور را فشار دهد، چشمان هراسانش را روی جا پای شماره های بالای در آسانسور روان کند، راهنمای طبقات را بخواند و خود را به دفتر مجله برساند. نمی دانم چندین نفر این راه را بارها و بارها رفته اند؟ لحظه دیدار فرا می رسید. قیصر را ساده و صمیمی پشت میز و در پشت یک لبخند می یافتند. و در کوتاه ترین زمان ارتباط شکل می گرفت....

شعرت ، قصه ات، چه می دانم گزارشت را می دادی، او می خواند و بحث و نظر شروع می شد. او خط می زد، دایره می کشید، حاشیه می زد، پیشنهاد می داد، شاید چند کتابی هم به امانت بدرقه ات می کرد و وعده دیدار بعدی را می داد. شاید هنوز هم در کتابخانه بعضی ها، آن کتاب های به امانت گرفته شده، جا مانده باشد، و «تویی» که تا پیش از آن، حتی نمی دانستی در چه قالبی نوشته ات را عرضه کرده یی و هنوز یادت نیامده بود که این نخستین اثرت بوده یا دومی، وقتی دکمه آسانسور را می زدی که برگردی و چشمانت شماره انداز های صفحه بالای در را پی می گرفت دیگر خودت را یک نویسنده یا شاعر تمام عیار می انگاشتی که اندک فرصتی دارد تا دنیا را از ظرافت و ژرفای افکارش لبریز کند، انگار بلند ای روح قیصر در وجودت رسوخ کرده باشد. چندی بعد ممکن بود، دلت بگیرد، از دست خیلی چیز ها عصبانی باشی (روزگار است دیگر) کلید حل معما را در دست قیصر می یافتی. چون تو دیگر نمی توانی با هر کسی مشورت کنی. او توقع ات را بالا برده بود. دوباره بدون وقت قبلی، خود را جلوی آسانسور می بینی و باید دکمه را بزنی و... سردبیر تا تو را می بیند، بلند می شود، دست می دهد، تعارفت می کند «سلام آقا یا خانم فلان (کمتر هم اسامی را اشتباه می کند) چه خبر از درس ها؟ کار جدید؟» اما تو این بار برای خودت آمده یی. نمی دانم چرا هیچ وقت فکر نکرده یی که مامن غصه های نوجوانی تو یک شاعر و سر دبیر و استاد نمی تواند باشد؟ معلم هایت؟ هم کلاسی ها یا نزدیکانت؟ نه حتی، انگار فکرشان را هم نکرده یی ؟ اتاق سر دبیر بزرگ نیست. اتاق سر دبیر خلوت هم نیست. چون سردبیر باید مطالب مجله اش را سامان دهد. شاید باید «حرف های خودمانی» بنویسد، او شاعر است باید برای چاپ شعرش با این نا شر و آن نشریه مذاکره کند، دوستان شاعرش، پشت خط تلفن حرف ها دارند، سردبیر دارد پایان نامه دکترا می نویسد، سردبیر سفارش «ترانه» دارد. سردبیر یک عالم دوست و همکار همفکر و غیرهمفکر حرفه یی دارد که باید دردشان را چاره کند، او باید صفحه بندی مجله اش را ببیند و با رندی شیرینش مهر تغییرات مورد نظر خود را پای آنها حک کند، سردبیر شاید در جلسه هیات تحریریه باشد، شاید نماز می خواند، ممکن است در را بسته دارد شعر می گوید، اصلاً شاید دارد با بیماری هایش کلنجار می رود...سردبیر تنهایی را دوست دارد، اما کمتر تنهایش می گذارند. می گویند سردبیر مهمان دارد. مهمان سردبیر وزیر و مدیر کل نیست. مهمان سردبیر احتمالاً یکی از همین «تو»ها است. از یک «تو»ی ابتدایی تا یک «تو»ی حرفه یی. خوبی اش این است که سردبیر هیچ وقت از دیدار «تو»هایی که هر روز به دیدنش می آیید، یا برایش نامه می نویسید خسته نمی شود.

استاد در دانشگاه قبل از کلاس و بعد از کلاس (که یکی از پرجمعیت ترین شهرهای دنیا است) در اتاق اساتید گم نمی شود. او همیشه حاضر است. این استاد، مثل بقیه استاد هایت نیست. نه کردارش، نه کلامش و نه موهایش. به کلاس که وارد می شوی قامت بلند استاد در کنار پنجره نقش بسته است. استاد قبل از گفتن هر کلامی، چشم چپش را کمی تنگ می کند، دستی به موهای خوش حالت خاکستری اش می کشد، لبان کبودش را کمی به طرف جلو هل می دهد و به قاب دائمی درخت های قدیمی دانشگاه خیره می شود، سکوت می کند (یعنی خوب فکر می کند) بعد گرمی هوای گتوند4 در صدای قیصر نفس می کشد. استاد در گفتن عجله یی ندارد. کلاس استاد تجدید چاپ ترم پیشین نیست. ترم به ترم بزرگ می شود. نام این استاد جوانت را در میان درس استادان ترم های قبل زیاد شنیده یی. شعرهای او در واحدهای تاریخ ادبیات و آرایه ها و غیره زیاد تکرار می شود. استاد در واپسین دقایق کلاس، از دانشجویان می خواهد «هر کس شعری، قصه یی دارد بخواند تا خستگی مان دربرود». نگران نباشید. آنهایی که خودشان آمده اند، شعرشان را بخوانند یا مشورتی بکنند، ساعتی است پشت در منتظرند. شاید هم لابه لای نیمکت های شما نشسته اند. چقدر «حرف های درگوشی» انتظار استاد را می کشد؟ تا لحظه یی که در خیابان انقلاب سوار تاکسی بشود، طرح حضورش ادامه دارد. او در تمام گذرگاه های دانشگاه در حال معالجه شعر و شعور «تو» است. «ببین، بازی های زبانی نباید آنقدر توی ذوق بزند، اینجوری مثل چای است که با قند می خوری. قند را توی چای حل کن تا شیرینی اش را آن طوری احساس کنی.»و شگفتا که «تو»های دانشجو از آشنایی سردبیر با «تو»های نوجوان خبر ندارند،

معروف است که سردبیر زیاد می خنداند و کمتر می خندد. گاهی می تواند با پس و پیش کردن یک کلمه، صدای قهقهه ناگهانی ات را بلند کند. سردبیر وقتی با کسی شوخی می کند به جست وجوی رضایت در نی نی چشمانش خیره می شود. «به دل نگیر، شوخی کردم.» چون کسی چیزی از او به دل نمی گیرد.حالا دیگر چند سالی است که امین پور و ملکی و همکاران شان- به جبر زمانه - از سروش نوجوان عزیمت کرده اند و آن «تو» ها پشت در تنها مانده اند...

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست/یاران عزیز آن طرف بیشترند

با عروج قیصر، پرونده حضور مثلث سلمان هراتی و سید حسن حسینی و قیصر امین پور برای همیشه بسته شد. دیگر نمی شود از هیچ کدام سراغ دیگری را گرفت. حالا حتماً قیصر در آغوش «مادر» خود که پیش از بال گشودن او پر کشیده بود5 آرام گرفته است. جمع سلمان و سید را کامل کرده. حتماً دوستان شهید قیصر، به استقبالش آمده اند.... خوبی اش این است که قیصر دیگر درد تن بیمار و خسته اش را تحمل نمی کند، دیگر «درد مردم زمانه» را نمی کشد.... *عنوان مطلب از میان اشعار اوست.

پی نوشت ها؛---------------------------------------------------

1- از کتاب گل ها همه آفتابگردانند.

2- «بیوک ملکی» از قله های شعر کودک و نوجوان امروز است. او تا آخرین لحظات از وفادارترین دوستان قیصر بوده. مجالی باید تا قیصر را از زبان کم سخن او شنیدن.

3- امین پور، حرف های خودمانی، ش اول سروش نوجوان 1367

4- گتوند؛ زادگاه قیصر.

5- تعبیر از خود اوست.


تکمله یی بر قیصر امین پور، هوشیار انصاری فر

هوشیار انصاری فر، اعتماد:

چند ماه قبل از درگذشت غم انگیز قیصر امین پور و به مناسبت چاپ آخرین مجموعه ایشان، «دستور زبان عشق»، دوستان هفته نامه شهروند صفحات پیوسته یی را به آن مرحوم اختصاص دادند. این اقدام که روشن است در سال های اخیر تجلیلی کم سابقه از جانب نشریه یی مستقل در حق شاعری به حساب می آمد، گویا فی نفسه از نظر بعضی و از جمله تعدادی از دوستان سابق و لاحق آقای امین پور اقدامی مشکوک و چه بسا برخاسته از سوء نظر جلوه کرده بود. شاعر گرامی جناب عبدالجبار کاکائی در بازتاب پرونده در شماره بعد، از جمله راقم این سطور را به برخی ایدئولوژی های قدیم و جدید منسوب کردند و سخنانش را یادآور تقسیم عالم و آدم به زیربنا و روبنا نزد آن ایدئولوژی ها دانستند.

همچنین ایشان در آن یادداشت ضمن مخالفت با یک تقسیم بندی دیگر یعنی تقسیم شاعران به حکومتی و غیرحکومتی در عین حال اشاراتی کردند به یادداشت دیگری از این قلم که در روزنامه زنده یاد «شرق» در باب خود حضرت شان مذکور شده بود. امروز که پس از درگذشت غم انگیز عضو ادیب و نجیب باشگاه نویسندگان معاصرمان به سر می بریم که مادر خاک از ما ستانده باز، شایسته است نکاتی در تکمیل حرف و حدیث هایم درباره او یادآور شوم.

عجالتاً تا روزی، بلکه روزگاری مجالی به طول و تفصیل بر حرف و حدیث ها دهد. اولاً هر زمان سخن از شعر آقای کاکائی، مرحوم امین پور و شمار دیگری از دوستان در میان آید، لاجرم بحث حکومتی بودن یا نبودن به میان کشیده می شود. بر هیچ کس و از جمله این بنده حرجی نیست که چنین است. اصحاب قدرت و هنرمندان در حرکت به سوی یکدیگر هرقدر ناچیز هر کدام به صورتی خطر می کنند و علی القاعده جای گله هم نیست که باری «لاجرم آنکس که بالاتر نشست/استخوانش سخت تر خواهد شکست». یادآوری می کنم که من البته واضع یا هواخواه تقسیم شاعران نیستم علاوه بر این آنجا سعی کردم بحث حکومتی بودن یا نبودن را در سطحی جز فی المثل برخورداری یا نابرخورداری از کمک های مادی حکومت طرح کنم که بنا به اقوال در مورد مرحوم امین پور گویا موضوعاً منتفی است و اگر نبود هم مگر چه ایرادی داشت.

من سعی کردم در دوگانگی بحران زای شعر مدرنیست فارسی در صد سال گذشته انگشت بگذارم. جای تردید نیست که این شعر، شعری است به اصطلاح متجددانه و نسبتی ناگزیر دارد با تجددی که پس از فروکش کردن جنگ جهانی اول، رفته رفته به صورت ایدئولوژی رسمی و پروژه یی تمامیت خواه درآمد که محقق ساختن آن، سرلوحه سلطنت پهلوی شد. از سوی دیگر اگرچه بسیاری روشنفکران جوان مشروطه خواه نقش کلیدی در به سلطنت رساندن رضاخان و بعدها در نظریه پردازی و حتی اجرای مدرن سازی های عصر او داشتند اما نویسندگان معاصر ایران با حکومت او و پسرش هرگز از در آشتی درنیامدند و قاطبه ادبیات جدی معاصر پنجاه شصت سال به این ترتیب غیرحکومتی ماند. روشن است که ادبیات و هنر و علی الخصوص شعر از همان ابتدای استقرار جمهوری اسلامی مورد توجه و تبادل نظر اصحاب رای قرار گرفت.

مجال گسترده تری لازم است برای بررسی اقوال و مکتوبات رجال آن عصر که از قضا رجال این عصر هم محسوب می شوند و موشکافی در چند و چون آنچه گذشت بر آن سال های سریع و حساس. فی الجمله جمهوری اسلامی رودرروی تجدد رضاخانی قرار گرفت.

شعر مدرنیست موزون و ناموزون، از سویی نظر به نسبتی که با تجدد داشت، از جانب طیف های محافظه کارتر شاعران رسمی صدر انقلاب به تصریح یا به تلویح مورد سوءظن و گاه مخالفت قرار گرفت (و ایضاً قرار می گیرد هم). از سوی دیگر از آنجا که در شعر موعود مورد نظر ابلاغ و بلکه تبلیغ برخی معانی و تهییج و تحریک خواننده به استعلا اصل قرار گرفته بود و صورت و قالب، ناگزیر فرع بر آن و البته در خدمت، مخالفت یا موافقت با این قالب و آن قالب قدیم یا جدید، قاعدتاً نمی توانست محلی داشته باشد. به این ترتیب طبیعی بود که در شعر برخلاف قول مشهور هدف وسیله را توجیه کند. و این بود که شماری از شاعران مورد تایید آن سال ها و علی الخصوص شاعران جوان به قالب های جدید اقبال نشان دادند. قیصر امین پور از جمله این شاعران جوان بود. روشن است که این جنس جمال شناسی - صورت در خدمت محتوا- نه تنها فصل تازه یی را در شعر رقم می زد بلکه ایشان را به صورتی طنزآمیز میراث خوار چپگرایان دهه های قبل می کرد که آن روزها در صفوف دیگری ایستاده بودند. همچنین است مضمون تقابل شهر و روستا در شعر مورد تایید آن سال ها که بحث در آن آقای کاکائی عزیز را نیز به شدت برآشفته کرده بود.برگرداندن تقابل ساختگی «تجدد-سنت» به تقابل دیرین «شهر-روستا» و بخشیدن صبغه سیاسی و حتی اخلاقی به آن، که با استقرار شهرنشینی جدید به ویژه در تهران به یک رسم رایج در روشنفکری معاصر بدل شد، نه ساخته پرداخته این بنده است و نه مورد تایید و تحسین او. از همه مهمتر این مضمون زاییده سطرهای آقای امین پور و آقای کاکائی و امثال ایشان نیز به حساب نمی آید. از محمود دولت آبادی تا مهران مدیری، از امین فقیری و غلامحسین ساعدی تا پرویز صیاد، بسیاری از خاص و عام در این حلقه جای می گیرند. با این حال نمی فهمم انکار وجود این مضمون در شعر امین پور از کجا آب می خورد. در یادداشت شهروند برای تایید حرفم از شعرهای قدیم او مثال آوردم؛

دستمالم را افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

(ص 137، گزینه اشعار)

در تورقی دیگر که بعداً در شعرهای جدیدتر او کردم مثال دیگری پیدا کردم که 22 سال پس از آن یکی سروده است. این مثال که پشت جلد مجموعه «گل ها همه آفتابگردانند» چاپ شده، علاوه بر مضمون تقابل شهر و روستا چنان که افتد و دانی حرف های دیگری هم با خواننده دارد.

افسوس خوردم که زودتر ندیدم، و حیف است که اینجا عیناً نقل نکنم، تمیناً و تبرکاً؛

مدینه فاضله

خدا روستا را

پسر شهر را...

ولی شاعران

آرمانشهر را آفریدند

که در خواب هم

خواب آن را ندیدند


قیصر، چون پیامی دشوار...، فریدون عموزاده خلیلی

فریدون عموزاده خلیلی، اعتماد:

انگشت هایت کشیده بود و باریک، باریک و بلند، چون پیامی دشوار... می گفتم؛ «قیصر، می دونی که انگشتای کشیده نشونه هنرمندیه، هر چی کشیده تر، هنرمندتر،» می گفتی؛ «نه بابا،» این «نه بابا» در «حس آوا»های تو معنی و مفهومش این بود که می دانی، می دانی و قلبت باورش دارد، اما نمی خواهی باورت را هوار بزنی، که نه، حتی از آن می گریزی... می گریختی، همیشه می گریختی از هر چه که رازهای بزرگت را برملا می کرد. اما نمی توانستی گاهی هم نمی توانستی پنهانشان کنی، می آمدند، ناغافل و ناخودآگاه. و خودت را لو می دادی، رازهایت را لو می دادی، بزرگی هایت را لو می دادی...

برزخ بود. میان برزخ بودم. من و سید و ملکی و مهرداد و احتمالاً مصطفی یا حسن که آمده بودیم بیمارستان رشت. چگونه آمدیم. خدایا چگونه رفتیم آنجا. یادم نیست قیصر، که با همین ها آمده بودیم که اسم بردم یا با آنهایی که اسم نبرده ام. سه نفر بودیم یا پنج نفر. سواره آمدیم یا پای پیاده با قلب هایی که هروله می کرد... تو، قیصر در بیمارستانی که چرک و نکبت از در و دیوارش می بارید خوابیده بودی، بی قدرتر از بی نام ترین آدم ها، باید هوار می زدیم، نزدیم اما، از چنبره بهتی بود که ناغافل اسیرمان کرد یا به حرمت آرامش دریایی تو. آرام بودی مثل همیشه. مثل همیشه که تو خوابگاه رو تختت دراز می کشیدی و سیگار می کشیدی، می نوشتی و سیگار می کشیدی، به سقف خیره می ماندی و سیگار می کشیدی و من می دانستم وقتی به سقف خیره مانده یی، وقتی سیگار میان انگشت هایت -که همیشه کشیده بود و بلند- یا روی در شیشه مربا که جاسیگاری ات بود، ذره ذره خاکستر می شود، نباید با تو حرف زد، نباید آرامشت را به هم ریخت، نباید حتی صدایت کرد... حتم داشتم، آن بالا، بالای سر تو، جلو چشم هایت میان دود درهم پیچیده سیگار تو که مرا به سرفه نمی انداخت، شعر دارد بال بال می زند، کلمه ها دارند پرسه می زنند و تو داری می بینی شان، داری صیدشان می کنی، داری چنگ می زنی میان گیسوان شان که مثل موهای تو همیشه نرم بود و لخت و بلند و حسادت برانگیز، و من می دانستم خیلی ها هستند که به موهایت حسودی شان می شود. به موهایت و همه چیزت، به چشم هایت که همیشه دور را می دید و به واژه هایی که مثل موم میان انگشت هایت بود و به انگشت هایت که آنقدر کشیده بود و بلند...اما حالا نه، مجبور بودیم صدایت بزنیم، درست که همان طور خاموش و آرام به سقف خیره مانده بودی اما در خوابگاه که نبودیم، سیگار که میان انگشت هایت نبود، رشته دود در هوا چنبره نزده بود که کلمه ها و شعر میان مولکول هایش پرسه بزنند. در بیمارستان بودی؛ بیمارستانی که هوایش نفسگیر بود و در و دیوارش چرک و افسرده و پیکرت زخمی و آش و لاش و گریه آور... صدایت زدیم. سید بود یا من... ملکی بود یا مهرداد، حسن بود یا مصطفی نمی دانم... گفتیم؛ قیصر...نگاهمان نکردی. شنیدی یا نشنیدی، به اختیار یا بی اراده دست هایت را بالا آوردی و خیره ماندی به انگشت هایت که کشیده بود و بلند. برشان گرداندی و عمیق تر نگاهشان کردی. انگار فیلسوفی در مکاشفه یی، یا عارفی در معاشقه یی. تکانشان دادی. آهسته و آرام. انگار که پروانه یی میان انگشت هایت لانه داشت که پر می زد یا خیالی که می گریخت... خدایا کدام راز مقدس را می دیدی میان انگشت هایت که دقیقه ها، دقیقه های بی پایانی که بغض مان را می ترکاند و به هق هق مان می انداخت، چشم ازشان برنمی داشتی.

از حالت تو قیصر، از همان جا دانستم که اگر همه شاعران، رازهایشان را در قلب شان یا ذهن شان یا حتی چشم هایشان پنهان دارند، رازهای تو را باید در انگشت هایت سراغ گرفت، که باریک بود و بلند...

و چه دستخط خوبی هم داشتی. خاتمی هم می دانست لابد که گفت؛ «دستخطش هم خیلی خوب بود، تو تقدیم نامه آخرین کتابش که به من داد دیدم.» چپ دست بودی البته. این را همه دوستان نزدیکت می دانستند و دانشجویانت. خاتمی را دوست داشتی، نمی گفتی اما، مگر به ندرت، مگر در خفا و خلوت، این خاصیت تو بود. پنهان کردن دوست داشتن ها، رنج ها و رنجوری هایت... «فرزندم،/ رویای روشنت را/ دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن/ - حتی برادران عزیزت-/ می ترسم/ شاید دوباره دست بیندازند/ خواب تو را/ در چاه/ شاید دوباره گرگ...»

با این همه من باور ندارم همه آن راز مقدس تنیده میان انگشت هایت حالا در کتاب هایت جاری شده باشد. آن انگشت ها که می دانم کشیده تر از آن بود که میان این کتاب ها تمام شده باشد. کاش لباس های خوابگاهت را می داشتیم هنوز، کاش همه لباس هایت را می داشتیم، راستی خانم اشراقی لباس های خوابگاه قیصر را ندارید؟ کجاست آن شلوار خاکی رنگ سربازی و آن دو تا پیراهن کتانی، یکی خاکی، یکی خاکستری و آن دو تا پیراهن که چهارخانه بودند با خط های آبی و سورمه یی و آن پیژامه های راه راه که برای سید کوتاه بود وقتی می آمد پیش ما خوابگاه و همیشه مجبور بود پیژامه آبی مرا بپوشد و امیری پیژامه راه راه تو را که همیشه برایش تنگ بود و کمی بلند...جمعه بود، یکی از آن جمعه های بی پایانی که صبحش با کوکوی پرنده های کوی طلوع می کرد و شامش با عوعوی سگ ها یا شغال ها یا هر کوفت لعنتی دیگری از راه می رسید. هنوز داشتم توی تختم غلت می زدم که تو نمازت را خوانده بودی و خش خش اعصاب خردکن کیسه پلاستیکی ها را راه انداخته بودی. گفتم؛ «می ری حموم؟ زوده که...» گفتی؛ «اً ببخشید، بیدارت کردم؟ می رم لباس بشورم. کمدم پر شده از لباس چرکا...»و رخت چرک هایت را ریختی تو کیسه ها و راه افتادی. توی تختم نیم خیز شدم. گفتی؛ «بگیر بخواب، برگشتنی نون می خرم برای صبحونه.»من اما خوابم گریخته بود و کمد لباسم پر از رخت های چرک بود.رفته بودی حمام سیزده نمره، می دانستم. سیزده نمره را بیشتر دوست داشتی از بیست نمره. حتی اگر ساختمان مان دورتر بود که گاهی، ترم های زیادی دورتر هم بود. می گفتی؛ «دنج تره، از پشت درخت ها می زنیم می ریم و برمی گردیم، کسی نمی بینه با حوله یی که رو سرمون انداختیم...» حوله، بهانه بود. بیشتر هوای بو کردن عطر محبوبه های شب را داشتی که تا آن وقت صبح هنوز بفهمی نفهمی لابه لای درخت های پشت حمام سیزده نمره به مشام می رسید. «در شب دوباره/ بی تاب در بین درختان تاب می خورم/... گاهی حتی/ یک شاخه/ از محبوبه های شب هم/ برای مردنم کافی است...»

می دانستم از لابه لای درخت ها زده یی و آخرین ذره های عطر محبوبه های شب را بلعیده یی و حالا ایستاده یی تو صف سیزده نمره. همیشه کسانی بودند که زودتر از ما رسیده باشند. تو جلوتر بودی از من. خب زودتر رسیده بودی. نوبتت که شد آمدی طرف من. گفتی؛ «تو برو، من رخت هام دو تا تیکه بیشتر نیست. زود می شورم میام بیرون.»

این طور نبود، خودت هم می دانستی این طور نیست. ولی آن قدر حق به جانب گفتی که من باورم شد و نوبتت را گرفتم. عادت داشتی همیشه که نوبتت را به دیگران بدهی، به جز این سه شنبه لعنتی که بی نوبت رفتی.

تو فوتبال هم همین طور بودی، نوبت بازی ات را به دیگران می دادی همیشه. فوتبالت البته چندان خوب نبود قیصر، خوزستانی بودی درست، ولی فوتبالت خوب نبود خب. از همه فوتبال خوزستان فقط یه پا دو پا را خوب می زدی، آن هم فقط گاهی و یک چیز دیگر، اینکه توپ را ناغافل بکشی سمت خودت و از بالای توپ سر بخوری آن طرف. یک نوع دریبل من درآوردی قیصری که اغلب هم خوب می گرفت، به قول خودت «الکی» و این طوری الکی الکی از مرده ترین توپ ها گل می ساختی. واقعاًها، از مرده ترین توپ ها گل می ساختی و از مرده ترین واژگان، شعر، این خاصیت تو بود. یک نوع مسیح فروتن واژگان. مسیح فروتن واژگان...

یادم آمد، هان، کاشفان فروتن شوکران. کاشفان فروتن شوکران گوش می کردیم. تو اتاق ساختمان 15 بود یا 13 ، 16 یا 17، چه فرقی می کرد. نوارش مال تو بود، ضبطش هم مال تو بود، از این ضبط یک کاسته های قدیمی، که آموخته دو تا نوار بود فقط، هر دو هم نوار تو. کاشفان فروتن شوکران شاملو و گاهی هم چهره به چهره شجریان. و من هم اتاقی همیشه تو محکوم بودم به اینکه در همه آن چند سال که با هم بودیم، همین دو تا نوار را گوش کنم. چه محکومیت شیرین و حسرت انگیزی که سرشار بود از نفس تو که همیشه انباشته یی از شعر و سیگار و سرفه بود و یک راز دیگر که بعدها فهمیدمش.

تنها بودم، توی اتاقی که در ساختمان 13 بودیم یا 15 یا 17 یا 21... چه فرقی می کند کدام ساختمان. تو نبودی و من تنها بودم. تابستان بود و هوا دم کرده و درخت های کوی له له می زدند. باد نبود، نسیم ملایمی بود که از پنجره شمالی اتاق که باز بود می آمد و ملافه آویخته به در اتاق را تا نیمه بالا می برد. و من که یک ساعتی بود زیر بار هندسه دیفرانسیل خنگ شده بودم، رو تختم نیم خیز دراز کشیده بودم، تکیه داده بودم به دیوار و بی خیال هندسه دیفرانسیل به راهرو نگاه می کردم که دانشجوهای خل شده زیر کوره تابستان، لخ لخ کنان تو راهرو می رفتند و می آمدند. بی دلیل، بی نظم، شلخته، مثل فیلمی که بد مونتاژ شده باشد، خیلی بد. به سرم زد شعر بخوانم. بلندبلند شعر بخوانم. خب هوا آتش گرفته بود و من هندسه دیفرانسیل خلم کرده بود و تو گفته بودی؛ «صدات خوبه فلانی، برای قصه خونی و شعرخونی خیلی خوبه. تïن صدات تو مایه های تن صدای شاملوئه.» و من گفته بودم؛ «نه بابا،» به سبک خودت گفته بودم. اما قلقلکم شده بود که یک بار، یک بار هم که شده با صدای شاملو بخوانم. خب تابستان بود و هندسه دیفرانسیل خنگم کرده بود و تو قلقلکم داده بودی و خل شده بودم و حتی اگر تن صدایم مثل شاملو نبود باورم شده بود و یکدفعه شروع کردم بلندبلند خواندن؛ بهار خنده زد و ارغوان شکفت/ در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر/ ... می دانستی که تو شعر حفظ کردن چقدر خنگم، خنگ و تنبل؛ ولی این «وارطان» و «از زخم قلب آبایی» را حفظ شده بودم دیگر، بس که این نوار کاشفان فروتن شوکران تو را گوش کرده بودم.پرده کنار رفت. تو بودی، از کجا پیدایت شد یکدفعه. نباید می آمدی. مگر نرفته بودی خوابگاه پسرعمه ات یا پسردایی ات یا نمی دانم کی؟ گفتی؛ «آفرین، آفرین،» مچم را گرفته بودی. مثل خل ها نگاهت می کردم. گفتی؛ «دیدی گفتم بهت فلانی، باور کن فکر کردم ضبط روشنه.»نه دستم نمی انداختی. هیچ وقت اهل دست انداختن هیچ کس نبودی. اما من بهتم برده بود. نگاهت کردم، هی نگاهت کردم، مثل خل ها نگاهت کردم و گفتم؛ «دیوانه،» حس آوای خودت بود در چنین مواقعی. مثل بقیه آن حس آواهای دیگری که اختصاصی خودت بود؛ «نه بابا»، «آفرین آفرین»، «دیوانه»، «بزنه بارون خدا» و «هی خونه ت»...

- هی خونه ت...

نه نفرین نبود. حتماً نفرین نبود، اگر هم بود نفرین خیرخواهانه یی بود. نفرینی که ختم به خیر می شد، به دعا می انجامید.

من اما هیچ وقت نفهمیدم کی، دقیقاً کی، چه زمانی، در چه حسی و حالی، این «هی خونه ت» به زبان می آید، این «حس آوا» که همیشه با یک آه عمیق همراه بود، اهل گتوند باید بگویند، شما باید بگویید پسردایی های قیصر، پسرعموها، پسرعمه ها، که معنی و مفهوم این حس آوای بومی چیست که همیشه در بغض آلودترین لحظه ها از سینه قیصر شعله می کشید و بیرون می آمد و می سوزاند.

- هی خونه ت...

کیسه بوکس شده بود محسن. «نوبت عاشقی»، «نان و گلدان»... بهانه های کوچک برای زخم زدن های بزرگ. دلت به رحم آمده بود از آن هیاهوی بی رحم، باز این تو بودی که «پاره های دل شکسته ات» را برایش سرودی. تو که به هیچ کس، به جز دو تن- امام و شفیعی کدکنی- در زمان حیاتشان شعری تقدیم نکرده بودی، تمام بغض های کالت را برای یک دوست مظلوم با حس آوای عمیق و آشنای «هی خونه ت» بیرون دادی؛ این ترانه بوی نان نمی دهد/ بوی حرف دیگران نمی دهد/ سفره دلم دوباره باز شد/ سفره یی که بوی نان نمی دهد/ پاره های این دل شکسته را/ گریه هم دوباره جان نمی دهد/ خواستم که با تو درددل کنم/ گریه ام ولی امان نمی دهد...»

- هی خونه ت، هی خونه ت، هی خونه ت...

چقدر، چقدر، چقدر باید آه می کشیدی و می گفتی؛ «هی خونه ت»... قیصر، اگر حالا زنده بودی و اینجا روبه روی جنازه عزیز خودت ایستاده بودی که زیر این پارچه ترمه ضخیم آرام گرفته، با همان موهایت که لخت بود و بلند و این روزها دیگر مشکی نیست، با چشم های نجیبت که دیگر نگران نور آزارنده هیچ پروژکتور و فلاش دوربینی نباید باشد برای این همه عکس یادگاری کنار جنازه عزیزت که یک عمر در تمام روزهای «چاه نابرادر، تنها، زندانی زلیخا»، از آن گریزان بودی.

-هی خونه ت... ملکی کجاست پس؟

ملکی این همیشه برادر، این «از صمیم دل» اسیر «درد دوستی»، اینجاست بی هیاهو، بی صدا، بی قرار، در لابیرنت بی پایان راهروهای بیمارستان دی، میان راه خانه و بیمارستان، خانه و سروش نوجوان، بیمارستان و خانه... بعد از آن همه پرپرزدن دور و بر شعله لرزان تو در روزهای گریه های لال، حالا اینجاست دور از این هیاهوی دوربین ها و پروژکتورها، پشت این درخت کاج کهنسال خانه شاعران ایران، خسته، خاموش، بارانی، مثل باران های خواب، مثل باران های خودت خاموش، مثل همان دو بار نادری که در خوابگاه، باریدنت را دیدم. کدام ساختمان بودیم 13 یا 17، اصلاً چه اهمیتی دارد ساختمان. مهم این بود که تو شعرهایت را می خواندی من گوش می کردم و من قصه می خواندم تو می شنیدی. خب من از شعر سر درنمی آوردم، به خصوص شعرهای تو که می دیدم روحت چه عرقی می کرد وقتی واژه ها را میان انگشت هایت - انگشت هایت که کشیده بود و بلند- ورز می دادی. فقط می توانستم بگویم؛ «خیلی خوب بود قیصر، خیلی عالی» تا تو بگویی؛ «الکی،» و من بگویم، «به خدا نه قیصر» تا یک روز نوبت به شعر ظهر روز دهمت برسد. و تو بغض بترکانی و من نتوانم حتی بگویم «عالی بود قیصر، عالی» و تو بی صدا بباری و به من که چیزی درون سینه ام خاموش فشرده می شود باز بگویی؛ «الکی» تا من یک روز، روزها بعد، هفته ها بعد، که لحظه های مرگ پدر را در قصه حلبی آباد بی شناسنامه ها برایت بخوانم باز نمی دانم به یاد کدام بی پناهی، کدام بی کسی، کدام «گم شده چو کودکی در هوای مادرم» بغض بترکانی و باز خاموش بباری و مرا هم در آن اتاق تنهایی مان که 17 بود یا 23 ، 15 بود یا 21، به هق هق بیندازی و حتی نتوانم مثل تو بگویم؛ «الکی بود، الکی،»نگفتی زیباخانم. نگفتی لباس های خوابگاه قیصر هنوز هست یا نه. آن شلوار خاکی رنگ سربازی اش را می گویم و آن دو تا پیراهن چهارخانه با خط های سورمه یی و آبی را و حتی آن پیژامه های راه راهش را. تو باید بدانی در این سال ها تو نزدیک ترین بودی به قیصر... از رازهای نگفته اش خبر داشتی، رنج هایش را دانه دانه شمرده بودی، اعجاز خاموش انگشت هایش را، که کشیده بود و بلند، لمس کرده بودی. قصه میلاد آن شعر آخرین، «اعجاز» آن کوتاه ترین شعرش را که بعد از آن خواب عجیب به تو داده بود، تو بودی که می دانستی؛ «داشتم می رفتم/ تو صدایم کردی/ برگشتم».

گفتی خوشحال بودم از خوابم. قیصر رفته بود، در خوابم رفته بود، داشت می رفت. من دستش را گرفتم، صدایش زدم، در همان خواب صدایش زدم و او برگشت. با لبخند برگشت. اما دیدی که بر نگشت. گفتی دیدم که برنگشت. خوابم تعبیر نشد. تعبیر شد. برعکس تعبیر شد. صدایش زدم. من صدایش زدم. آیه صدایش زد. پدرش، برادرانش، خواهرانش، دوستانش، همه دانشجویانش، استادانش، همه مردم شهر، مردم همه شهرها، پیر و جوان صدایش زدند، برنگشت اما، دیدی که برنگشت.

برنگشت، دیگر هم بر نمی گردد قیصر. چشم از دورها بردار، آیه جان چشم از دورها بردار، پدر پیر قیصر چشم از دورها بردار، همسر قیصر چشم از دورها بردار، به دور و برت نگاه کن، به گوشه گوشه خانه تان، به کمدهایتان، لابه لای لباس های قیصر، ببین لباس های خوابگاهش هنوز هست. آن شلوار خاکی رنگ سربازی، آن دو تا پیراهن چهارخانه، آن پیژامه های راه راه... کارشان دارم، قیصر هر هفته، هر جمعه، هر جمعه صبح که بعد از نماز با خش خش آزارنده کیسه پلاستیکی ها بیدارم می کرد و راهی حمام سیزده نمره می شد، رازهای مقدسش، رازهای مقدسش را در تنهایی نیمه تاریک حمام سیزده نمره در لباس هایش چنگ می زد، در لباس هایش جاری می کرد با انگشت هایش که کشیده بود و باریک، باریک و بلند، چون پیامی دشوار...


لبخندی همچنان محزون، بهاءالدین خرمشاهی

بهاءالدین خرمشاهی، اعتماد:

پنج، شش سال پیش بود که حادثه ناگوار تصادف اتومبیل برای امین پور پیش آمد و همه تکان خوردند. کلیه های او به شدت آسیب دیده بودند اما چون از خودش حرفی نمی زد پس از مدتی گمان کردم که رسیده بوده بلایی و به خیر گذشته. در همین ایام بی خبری ها بود که برایش شعری طنز آمیز و اخوانیه سرودم که آغاز آن چنین است؛رفیق مشفق من قیصر امین پور است که نام نامی او عین امپراطور است

و ادامه شعر هم در دفتر شعرم به نام «زنده میری» که در همین ایام از طرف نشر قطره منتشر شده آمده. این شعر را برایش در تلفن خواندم. خنده هایی کرد که اکنون درمی یابم از سر حجب و درد و دریغ بوده است. پس از مدتی یعنی شاید چهار، پنج ماه بعد پرسیدم؛«آقای امین پور چرا جواب شعر مرا نمی دهی؟» اینجا بود که خنده محزونش را آشکارا دیدم. خنده اش خنده عذرخواهی و خاطرنوازی بود. گفت؛«از این جور شعرها بلد نیستم.» اینجا بود که به حالش پی بردم. گفتم؛«عزیزجان، پس شوخی ما را جدی نگیر.» بعدها نمی دانم خودش گفت یا از طریق دیگر فهمیدم که پیوند کلیه اش را کلیه هایش نگرفته است و هفته یی یک یا دو بار دیالیز می کند. از بیماری قلب سلیمش هم بعد از درگذشت او باخبر شدم و برای او دو مرثیه گفته ام. احساس می کنم باید منظومه بلندی بگویم تا به جای یک برکه اشک دلم را خالی کند. در مرثیه اول گفته بودم؛ یک شهر یک کشور عزا دارد امین پور درد تو را داغ تو را دارد امین پور

رنج تنت روح تو را معراج بخشید سوءالقضا حسن القضا دارد امین پور تاآخر که دوازده بیت بود اما آن را در شأن شاعری والا چون او نیافتم و چاپش نکردم و بار دیگر غزلی در سوگ او سرودم که دو بیت پایانش چنین بود؛

رفیق نیمه ی راهش نمی توانم بود/که زنده واره ام و پای بر لب گورم

مرا چو نوحه به ماتم سرای او خوانید /که خویش مرثیه ی قیصر امین پورم

لابد روح جاودانه اش از این شعر و مرثیه ها و بهتر از اینها که یاران دیگرش سروده اند خبر دارد و همچنان لبخند محزون می زند. در تابستان 1382 بود که دکتر غلامعلی حدادعادل پیش از برگزار شدن جلسه تکمیل اعضای فرهنگستان، با من گفت وگوی کوتاهی کرد.

گفت؛«امین پور را که می شناسی؟» گفتم؛«البته.» گفت؛«قبولش هم که داری؟» گفتم؛«اختیار دارید. او باید مرا قبول داشته باشد نه من او را.» گفت پس هر دو در جلسه درباره شأن والای شعر و ادب او سخن می گوییم و همین کار را کردیم. هر دو سخنان موثری گفتیم و نیاز به هیچ مبالغه نبود.

عده معدودی از اعضای محترم فرهنگستان که او را کمتر می شناختند با حرف های ما بیشتر شناختند و او با رای بالایی به عضویت فرهنگستان زبان و ادبیات زبان فارسی پذیرفته شد. دوستان مشترک دیگرمان آقایان دکتر حسین معصومی همدانی، استاد اسماعیل سعادت، استاد کامران فانی، استاد هوشنگ مرادی کرمانی و یک دو تن دیگر هم همراه و همسان امین پور رای آوردند که اعضای فرهنگستان کامل شد. البته هنوز جا برای یک نفر باقی بود. حضور این عزیزان روحیه و رونق فرهنگستان و جلسات آن را بالا برد. امین پور در شورای عمومی و عالی فرهنگستان روبه روی من می نشست. همواره چهره مهربان و رنجدیده اش را خندان می دیدم و دیگر می دانستم که به شیوه «با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام» یعنی به توصیه حافظ رفتار می کند. اظهارنظرهای او کم اما پرمایه و مشکل گشا بود و پس از پایان جلسات هر وقت کلاس درس نداشت با هم همراه می شدیم. بقیه راه بحث شعر در میان می آمد. اکنون که گذشته نگری می کنم می بینم که تاب و توان نداشت بعد از جلسه سه ساعته فرهنگستان بحث کند و اگر با من هم کلام می شد از حسن خلق و ادب ذاتی او بود. باری در مرثیه اول گفته بودم؛

پیغمبران بیش از همه محنت کشیدند دنیا چه ها بهر که ها دارد امین پور

عشق ابتدا دارد چنان که گفت سعدی

اما نگفت او انتها دارد امین پور

با درود به خوانندگان دردمند که همه همدرد همیم و با طلب غفران برای روح پاک و جاودانه این شاعر بی همتای دهه های اخیر شعر فارسی.




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

صفحات جانبی